این سایت نظر آزاد است اما حر ف های زشت و تو هین ممنوع و تایید نمیشوند

پری بانو

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:پنجشنبه 19 آبان 1390-09:23 ق.ظ

یک دختر نوجوانم چه باید کنم نظر دهید ؟


خداحافظی

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1391-12:12 ب.ظ

بازدید کنندگان گرامی از اینکه با من همراه بودین متشکرم.ولی من از امروز تا اواخر خرداد دیگه مطالبم جدید نمیشه چون امتحان دارم.پس خداحافظ تا اواخر خرداد


زندگی یعنی این

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-01:14 ب.ظ

زندگی یعنی بخند هر چندكه غمگینی ، ببخش هر چند كه مسكینی ، فراموش كن هر چند كه دلگیری ، این گونه بودن زیباست هر چند كه آسان نیست


اگه یک روز

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391-03:10 ب.ظ

اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری. دومی را انتخاب کن چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی!


آنها

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-12:34 ب.ظ

آنها هم مثل خود ما هستند

درست جایی که باید باشند میگذارند و می روند

به همین راحتی

یا حتی از این هم راحت تر.


گرفتن

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-05:53 ب.ظ

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند


من و تو

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-06:16 ب.ظ


من چرک نویس احساسات تو نیستم !


“دوستت دارم” هایت را جای دیگری تمرین کن  !

* * * * * * * * * * * * * * * * *


همین که فهمید غـــــــــــم دارم آتش گرفت

به خودت نگیر رفیق !!!!!


* * * * * * * * * * * * * * * * *


این‌روزها دلم بیمار است.. هی دارد بالا می‌آورد پس‌مانده‌های تو را …!


* * * * * * * * * * * * * * * * *


انگشتم را نخ بسته ام تا به یاد آورم فراموشت کرده ام


مادر جون

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1391-06:33 ب.ظ

مادرجون این دسته گل تقدیم تو،به شرط اونکه تو خودت گل باشی و من خاک زیر پات !


* * * * * * * * * * * * * * * * *

دو موجود هستی گرامی تر است / یکی میهن و دیگرش مادر است

ستایش کنم زن که او مادر است / که مادر سزاوار زیب و زر است

تو ای مادر من نوای میهن من / کنم خواب در اغوشت ای سرور من

*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

تو بهترین گل، میان شهر گلهایی  تو رنگ آفتابی،

شب که می رسد، مثل ستاره، گوئیا مهتابی

مادر خوبم ، روزت مبارک


*
 * * * * * * * * * * * * * * * *

آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد

به مادرم . . .

که مهرش تا ابد در دلم جای دارد



داستان حمید و من

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:جمعه 22 اردیبهشت 1391-02:25 ب.ظ

 حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمه‌گی آن را پذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغ من نمی‌آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم، همسر پاک و نجیبی مانند حمید را پیدا کنم.

«حمید مرد زندگی است و می‌تواند در سخت‌ترین شرایط زندگی، همدم و همراه خوبی برای سفرزندگی باشد!» این عین جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرم گفت.

بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمید به عقد یکدیگر در آمدیم و زنده‌گی مشترک خود را شروع کردیم.

حمید با من بسیار محبت‌آمیز رفتار می‌کرد و هر وقت مرا صدا می‌زد از القاب «نازنین»، «جانم»، «عزیزم» و «عشقم» و... استفاده می‌کرد و تمام سعی خود را به کار می‌برد که در حد وسع و توان خود همه خواهش‌های مرا برآورده سازد.

همان ماه‌های اول ازدواج نیمه‌شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستم و حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش [شیرینی‌فروش] را از خواب بیدار کرد و در عرض چند ساعت تازه‌ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت.

حمید به راستی عاشق و شیفته‌ی من بود و من از این که توانسته بودم به راحتی و بدون هیچ زحمتی چنین شیفته‌ی شوریده‌ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی‌گنجیدم. هر شب که از سر کار به منزل برمی‌گشت برای آن که مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می‌کردم.

یک روز از او می‌خواستم ظرف‌های نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از او می‌خواستم که مرا به گران‌ترین رستوران شهر ببرد. روز دیگر از او تقاضا می‌کردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی می‌زدم و از او می‌خواستم در منزل بماند و مواظب من باشد.

حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می‌داد. او آن قدر مطیع و رام بود که کم‌کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می‌تواند وحشی و بی‌رحم هم باشد. حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که «حمید خر خودم است و هر چه بگویم گوش می‌کند».

صورت سرخ و چشمان شرمنده‌ی حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شده است اما با همه این‌ها هیچ نگفت و بلافاصله با مهارت مسیر صحبت را عوض کرد.

شب که به منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله‌ای گفت که آن شب درست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت‌خواهی و گفتن این که یک شوخی ساده بود، قضیه را به فراموشی سپردم. آن شب حمید گفت: «عشق موجود حساسی است و از این که کسی به او شک کند و مهم‌تر از این که کسی او را امتحان کند، بدش می‌آید».

کم‌کم این فکر به مخیله‌ام افتاد که حمید در عشق و مهم‌تر از همه در زندگی موجودی بی‌عرضه و بی‌خاصیت است و من موجودی بسیار برتر و والاتر از او هستم. حتی گاهی اوقات به این فکر می‌افتادم که شاید اگر کمی دندان روی جگر می‌گذاشتم و به حمید «بله» نمی‌گفتم حتماً مرد بهتری نصیبم می‌شد و زندگی باشکوه‌تری داشتم. احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر من قالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیش‌تر نازم را می‌کشید و بیش‌تر برای برآوردن آرزوهایم تلاش می‌کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می‌شد. کار به جایی رسید که دیگر صبح‌ها برای بدرقه‌اش از خواب بیدار نمی‌شدم و شب‌ها برایش شام نمی‌پختم و به او دستور می‌دادم که از رستوران سفارش شام دهد.

حمید همه این بی‌احترامی‌ها و بی‌حرمتی‌ها را تحمل می‌کرد و هنوز هم قربان صدقه‌ام می‌رفت. به خصوص در کنار فامیل مرا در کنارش می‌نشاند و به ظاهر چنان می‌نمود که از من حساب می‌برد. همه زن‌ها و دخترهای فامیل به این عشق شورانگیز حمید، غبطه می‌خوردند و من مغرورتر از همیشه او را از خود می‌راندم و با لحنی ناخوش‌آیند در مقابل جمع با او سخن می‌گفتم.

بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو [دوگانه‌گی] به دنیا آوردم.

دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت. دوران بارداری و دو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چارچوب بدن من دیگر آن ظرافت و جذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حمید را مسبب این اتفاقات می‌دانستم. به هر حال اگر حمید به خواستگاریم نمی‌آمد من می‌توانستم مدت بیش‌تری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظ کنم.

ورود بچه‌ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی‌اختیار برای دخترک نگران‌تر بود. روزی دلیل این نگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: «تربیت دختر مهم‌تر از پسر است و دختران آسیب‌پذیرتر از پسران هستند».

اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازه شباهت بیش از اندازه دخترک به اوست. بعد برایش گفتم که فکر نمی‌کرد که از بطن زن والا و برجسته‌ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود. حمید مدت‌ها به این جمله من خندید ولی با این همه ذره‌ای از حالت تسلیم و عشق بی‌قید و شرطش نسبت به من کم نشده بود. هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت به من و بچه‌هایش بیش‌تر می‌شد جسارت و زیاده‌روی من در امتحان گرفتن از عشق حمید بیش‌تر می‌شد.

دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه‌ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد. شعاع بی‌حرمتی‌ها و بی‌احترامی‌هایم را نسبت به عشق و شوریدگی‌اش بیش‌تر کردم و وقتی او در مقابل بی‌اعتنایی‌ها و بی‌حرمتی‌های من سکوت می‌کرد و کوتاه می‌آمد احساس قدرت و بزرگی می‌کردم و حس قربانی شدن در من بیش‌تر تقویت می‌شد.

اما همه این تصورات در یک مهمانی خانواده‌گی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه‌ای از شخصیت حمید روبه‌رو شدم که هرگز فکر نمی‌کردم در وجودش باشد...

پسر کاکایم بعد از مدت‌ها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند. من به اصرار از حمید خواستم تا هدیه‌ای گران‌قیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر کاکایم رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده‌اش در کشور صحبت کند.

در حال صحبت‌ها و در حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه‌ها راه می‌رفت پسر کاکایم با لبخندی که معمولاً خارج‌رفته‌ها دارند با اشاره به من گفت که: «اگر دختر کاکا ازدواج نمی‌کرد حتماً از او خواستگاری می‌کردم و زندگی باشکوهی را با او شروع می‌کردم».

بدون توجه به این که چه قدر جمله من می‌تواند زشت و تکان‌دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: «افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی‌عرضه‌ای مثل حمید شدم. چه کنم که دو تا بچه دارم».

جمله‌ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین‌آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلس حاکم شد و همه نگاه‌ها به سوی حمید برگشت. حمید مردی که همیشه برای من سمبول بی‌عرضه‌گی و تسلیم بود ناگهان چهره‌اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمت عقب رفت سرش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق و شوریده نبود، خطاب به من گفت: «هنوز دیر نشده نکبت خانم! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می‌خواهی بکنی! نگران بچه‌ها هم نباش چون دیگر آن‌ها متعلق به تو نیستند!»

حمید این را گفت و بچه‌ها را در آغوش گرفت و رفت. پسر کاکایم از سویی به خاطر گفتن این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از این که همسرم این قدر کم‌ظرفیت است مرا تحقیر نمود. او گفت این جور گفت‌وگوها در فرهنگ خارجی‌ها بسیار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصیت و جاافتاده‌ای مثل من نباید فردی چنین کم‌ظرفیت باشد. اما من همان جا فهمیده بودم که برای آخرین بار عشق زندگی‌ام را امتحان کرده‌ام. این بار در این امتحان شکست خورده بودم.

بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم. روز بعد به شرکت حمید رفتم ولی گفتند که تلیفونی به مدت یک ماه، درخواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است. به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پول‌های پس‌اندازش را از بانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است.

وقتی آخر روز به منزل آمدم، فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده و وسایل خود و بچه‌ها را جمع کرده و رفته است. به هر جا سر زدم دیگر اثری از حمید پیدا نکردم. او با بچه‌ها آب شده بود و به زمین رفته بود. هیچ کس از او سراغی نداشت و این برای من شوک روحی بزرگی بود.

فکر کردم که حمید شوخی می‌کند و چند روز بعد به خانه برمی‌گردد. اما بعد از گذشت یک ماه و از فهمیدن این که دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رها کرده تمام امیدهایم مبدل به یأس شد و فهمیدم که این بار بزرگ‌ترین خطای زندگی‌ام را مرتکب شده‌ام.

دو ماه بعد وکیل حمید نامه‌ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کامل را داراست و اگر هم می‌خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و در آن صورت می‌توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم. حمید نوشته بود: «وقتی انسان آن قدر جسارت پیدا می‌کند که به عشقش توهین کند و آن را مورد آزمون قرار دهد، باید در مقابل جرأت و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد. او که هنوز دوستت دارد! حمید!»

وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یا لااقل بچه‌ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونی‌اش را به او سپرده و به صورت یک‌طرفه با تلیفون با او تماس می‌گیرد.

سه ماه از ماجرای مهمانی پسر کاکایم گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدا نکرده بودم.

شب‌ها بی‌اختیار خواب حمید و بچه‌ها را می‌دیدم و بعضی اوقات با خود می‌گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می‌کند و بعد به یاد حرف‌های او می‌افتادم که می‌گفت: «انسان باید آن قدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و از بدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند. فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند».

شش ماه در تنهایی گذشت.

من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می‌دانم. هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری‌اش را ندارم. حمید نیز در مقابل، آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی‌ام می‌ریخت. تعجب می‌کردم که او این قدر زیاد برای من پول بفرستد. در دلم لیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می‌کردم که ای کاش می‌توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم.

پسر کاکای خارج‌رفته‌ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد. در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر کاکایم این بار، با احترام و بزرگی از او یاد می‌کرد. پسر کاکایم هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشور وابسته به کاکایم بود و این که حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آن جا بلافاصله کار پیدا کند، حتی پول بفرستد باعث شده بود که همه، پسر کاکایم را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند. پسر کاکایم برای این که قدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت: «دختر کاکا، اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی‌توانم تو را به همسری خود بپذیرم. این که توانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشان‌دهنده این است که شایسته زندگی با من نیستی!»

و من مغرور و مصمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: «حمید هنوز همسر من است و من به داشتن چنین مرد بااراده و استواری افتخار می‌کنم. او دارد مرا امتحان می‌کند و به محض این که بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارم، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می‌کشم و دودمانت را به باد می‌دهم!»

پسر کاکایم دیگر با من حرف نزد. کاکا و فامیل هم مرا طرد کردند و افسرده‌تر و غمگین‌تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم بازگشتم. منزلی که دیگر اثری از گرمای وجود حمید و بچه‌ها نبود. اما با همه این‌ها احساس خوبی داشتم. اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می‌کردم و او را برتر و بالاتر از خودم می‌شمردم و این باعث شده بود تا احساس اشتیاق عجیبی نسبت به او در دلم زنده شود. برای اولین بار احساس کردم که در حق حمید و عشق پاکش کوتاهی کرده‌ام و هرگز نتوانستم ذره‌ای از شوریدگی او را درک کنم. ساعت‌ها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی از خدا خواستم تا او را به من باز گرداند.

دیگر اشتهایم را به غذا از دست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاق شد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطر بی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگر در اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظه نوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزل بازگشتم و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابیدم.

ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با این وجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم و در انتظار ورورد حمید و بچه‌ها، چشم به در دوختم.

بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند و در شفاخانه بستری کردند. اما از شفاخانه فرار کردم و به منزل آمدم و خود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیه دکتر مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکتر گفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تری را برای خودکشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند.

روز سی‌ام اعتصاب غذا، وکیل حمید از سوی او نامه‌ای آورد به این مضمون که: «از من جدا شو و زندگی ایده‌آل و آرمانی‌ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم و بچه‌ها از زندگی‌ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بی‌جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در این امتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت».

ولی من کوتاه نیامدم و به اعتصاب غذایم ادامه دادم. به شدت ضعیف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می‌داد. چهره زیبایم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود. مرگ را به وضوح در مقابل خود می‌دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی‌داشتم. بله حمید حق داشت و من باز داشتم عشق او را امتحان می‌کردم. اما با این تفاوت که این بار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می‌گرفتم.

چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم حمید و بچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده‌اند و من برای همیشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از دست داده‌ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمانم را باز کنم و از خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی‌ام کشیده می‌شد و موهایم را نوازش می‌داد، بی‌اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.

خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب می‌ریخت. نگاهم را به اطراف دوختم و فرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت دراز کشیده‌اند و خوابیده‌اند. اشک در چشمانم حلقه بست. حمید لبخندی زد و گفت: «این بار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟»




بسته شد

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-05:56 ب.ظ

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد...



شاعرانه به یاد ماندنی

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-06:31 ب.ظ

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌
افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:
ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،
امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار
آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟
امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌
سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌
کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌
با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌
چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار
همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌
امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌
آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت



سلام میکنم

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-05:54 ب.ظ


سفری به دور دنیاست ، وقتی دستانم تا انتها ، رویت را نوازش می کنند . . .


* * * * * * * * * * * * * * * * *

سلام میکنم از روی مهربانی / سلام میکنم از روی شادمانی

سلام میکنم تا جان دارم / که خواننده این سلام را دوست دارم


* * * * * * * * * * * * * * * * *

دلی دارم ز جنس سنگ و شیشه/چنان مهرت به جانم کرده ریشه

که در شش گوشه قلبم نوشته/عزیزم،دوستت دارم همیشه!


* * * * * * * * * * * * * * * * *

بعد از گرفتن دست هایت، تمام دنیا را لمس خواهم کرد تا عشق به همه سرایت کند ...!



تنها

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-12:42 ب.ظ

تنها صدای تو را میشنوم. 


هرگز

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-05:51 ب.ظ

هیچ وقت آرزو نکن توی دنیا جای کسی باشی چون اگه آرزوت برآورده بشه جای خودت توی دنیا خیلی خالیه ...


جک سری دوم

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:شنبه 16 اردیبهشت 1391-07:01 ب.ظ


قبول دارید کاری که میثاق با پرسپولیس کرد، اسکندر نکرد!!


*  * * * * * * * * * * * * * * * *

 گاهی باید دست از سرش برداری ... و بجاش از پات ،

برای شوت کردنش استفاده کنی



چه سخت است

نویسنده :گل پری رحمانی
تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1391-02:31 ب.ظ

چه سخت است تشییع عشق روی شانه های فراموشی، وقتی میدانی پنج شنبه ای

نیست تا رهگذری بر بی کسی فاتحه بخواند!



*  * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی حالت بده روحت بی پناهه / میبینی هر کاری کردی اشتباهه

وقتی به جز شب هیچ رنگی توی نگات نیست / وقتی کسی اندازه تنهاییات نیست


* * * * * * * * * * * * * * * * *

به سلامتیه تنهایی و به سلامتیه همه ی اونایی که فهمیدن هیشکی تو این

دنیا لیاقت دوست داشتنو نداره





  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...